این 10 نفر...

فرهاد عزیزم، رفیق گرمابه و گلستون من، دعوتم کرد که از ١٠ نفر بگم. کار سخت و آسونیه! ١٠ نفر که بیشترین تأثیر رو توی زندگیت داشته‌باشن! توکل بر خدا::

١. مادر عزیزم:: خاک پای مادرمم. جاش هیج جایی نیست الّا روی چشمای من. نمی‌دونم خدا چی در وجودش گذاشته که وقتی به کارهاش، زندگیش، مادری کردن‌هاش و همسری کردن‌هاش نگاه می‌کنم بغضم می‌گیره. با همهٔ آنچه در وجود و توانش داشت سعی کرد ما ۵ تا خواهر و برادر رو آدم بار بیاره. خدا کنه به آرزوش رسیده‌باشه.

٢. پدر بزرگوارم:: می‌خوام بگم تو دنیا هیچ پدری رو ندیدم که این‌قدر با بچه‌هاش رفیق باشه، مخصوصاً با من. توپ، ماه، مَشتی، باحال، بامرام. توی هر دورهٔ سنی‌ای که بودم رفتارش فرق می‌کرد. نه اینکه بگم بابا جان روان‌شناسی تربیت کودک و از این حرفا خونده‌ها! نه! تا پنج قدیم بیشتر نخونده، ولی رسم زندگی رو خوب بلده. همیشه می‌گفت: خاک بر سرتون! درس بخونین که مثل من نشید!! آخ آخ آخ، چه دردی داشت این حرف. من که گوش کردم و درس خوندم که مثل اون نشم، ولی کاش مثل اون می‌شدم.

٣. دکتر اصغر دادبه:: می‌خوام بگم بزرگوار، می‌بینم کم گفتم، بگم عزیز، ترک ادب کردم، بگم ارجمند، حق مطلب رو ادا نکردم! نمی‌دونم در وصف این مرد چی بگم. مثل پدر برای من دل‌سوزی کرد، به من چیزها آموخت، عتابم کرد، تشویقم کرد، و من هنوز هیچ برای او نکرده‌ام. حق استاد که بر گردن آدم سنگینی کنه خیلی سخته. مخلص کلام اینکه در اون دوره‌ای که نمی‌دونستم از درس و مشق و ادبیات چی می‌خوام و برای چی دارم توی دانشگاه ول می‌گردم، بهم حالی کرد که چی می‌خوام و قراره چه بکنم.

۴. علی‌اکبر یاغی‌تبار:: یک بندهٔ خوب خدا که از بد حادثه، طفلک شاعر هم شده. از اون بدترش اینه که ما رو هم شاعر کرده (البته اگه بشه اسم بنده رو هم شاعر گذاشت). اکبر توی فضای اون روزهای دانشکده و سرگردونی‌ها و رخوت‌هایی که همهٔ رفقا گرفتارش بودن، با همین شعرها سر پا نگهمون داشت. البته بماند که ما هیچ کدوممون قدر عافیت رو ندونستیم و جبر گذشت زمان همه‌مون رو پیر کرد و گرفتار و به جایی رسوندمون که حسرت یک ساعت اون روزها رو می‌خوریم. دیگه اون اتاق و اون بچه‌ها و از همه بدتر اون خوابگاه اصلاً وجود نداره که بخوایم یادش کنیم. اکبر آقا، اگه صدای ما رو می‌شنوی، عرض می‌شود که مخلصیم.

۵. فرهاد صفریان:: همون رفیق گرمابه و گلستون فوق‌الذکره که از قضای روزگار این روزها و این سال‌ها کم می‌بینمش. البته همه‌ش قضای روزگار نیست، بی‌همّتی خودمم هست. اگه اکبر یاغی‌تبار با سلام و صلوات شعرهای مزخرف منو می‌خوند و به‌به و چهچه می‌کرد، فرهاد اما با تیپ یک استاد خشن که حتی با بچهٔ خودش هم شوخی نداره بهم می‌توپید که: این مزخرفات چیه نوشتی!! (ایول استاد!) البته شعر برای اسم بردن از فرهاد بهانه است. با فرهاد صفای دیگه‌ای تو کار بود و حال و هوای دیگه‌ای. کوچه‌ای و اتاقکی و محفلی و حرف‌ها و شعرهایی که من می‌دونم و فرهاد و خدای جفتمون. یادش به خیر. اون اتاقک هم مثل خوابگاهمون بر باد رفته و نمی‌دونم جاش الآن چی سبز شده. فرهاد جزئی از خاطرات و زندگی منه که من باهاش احساس غربت نمی‌کنم.

۶. حسن قریبی:: برادر، دوست، هم‌سفر، همکار و رئیس عزیزم. میونهٔ خدمت سربازیم بود که پام به فرهنگستان زبان و ادب فارسی باز شد و همون جا بود که اول بار با حسن قریبی دوست شدم و از همون اول انگار اصلاً هیچ وقتی نبوده که ما با هم دوست نبودیم. یک مرد بزرگ، منیع‌الطبع، یک‌رنگ و همدل که از همون اول بسم‌الله رسم زندگی کردن رو توی این زمونهٔ لعنتی بهم یاد داد. عجیب زندگی من اون شبیه هم از آب دراومده. شعر گفتن‌های من توی یک دوره‌ای با راهنمایی‌های حسن فرق کرد. انگار توی شعر بزرگ شدم و وقتی احساس کردم توی شعر گفتن بزرگ شدم، دیگه شعر نگفتم! سپاس‌دار برادری‌هاشم. خدا حفظش کنه.

٧. آزاده:: همسر جان عزیزم. در ذکر تأثیرات این آفریدهٔ خوب خدا بر من همین بس که بگم اولین عاشقانه‌ای که سرودم و به دلم چسبید، شعری بود که برای آزاده گفتم::

پرنده، ساحل و دریا، نه، آسمان شده‌ای
شبیه لحظهٔ پرواز از آشیان شده‌ای

سرود تازهٔ هر چار فصل من هستی
که با شکوفه‌ترین واژه‌ها بیان شده‌ای

بزرگ، مثل همین لحظه‌ها که می‌گذرند
عجیب، مثل اساطیر باستان شده‌ای

چقدر رنگ نگاه عجیب تو زیباست
شبیه آبی یکدست آسمان شده‌ای

و صادقانه‌ترین اعتراف من این است
هوا، نفس، همهٔ من، زمین، زمان شده‌ای

چقدر حس قشنگی‌ست اینکه می‌بینم
برای روز و شبم مثل آب و نان شده‌ای

از وقتی با هم شروع کردیم همیشه به این فکر می‌کنم که انگار من دو راه توی زندگیم بیشتر نداشتم: ١. زندگی با آزاده؛ ٢. زندگی با خودم! از خدا به‌شدت تشکر می‌کنم!

٨. ٩. ١٠:: آقا مگه قراره روی یه آدمـ(ک) که عشقش ادبیاته و شعر و شاعری چند نفر تأثیر بذارن؟ دیگه نداریم از این جنس آدم‌ها که تو مایه‌های حال و هوای ما باشن داداش! اگه یافتم خبرتون می‌کنم.

ضمناً، بنده هیچ کس رو به هیچ جایی دعوت نمی‌کنم. هر کس دلش خواست بدون دعوت‌نامه بره برای خودش هرچی دلش خوات بنویسه. روز و روزگار همگی خوش!

 

 

/ 39 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داروک

سلام ... دلم گرفته بود .نمی دونم چرا فکر کردم با این سلام - بعد از این همه ثانیه های مرده - معجزه ای شکل میگیره ........ اما حالم بهتر شد .

یکتا

سلام ... دلم یاد برادر روزهای قدیم افتاد .. خوبید شما و بانو؟

تا باران

سلام اشعارتون زیبا بود و دلنشین سری هم به رباعی کده ما بزنید منتظرتان هستم اگر هم مایل باشید تبادل لینک کنیم تا باران

مینا ارشدی

سلام وبلاگ فریاد سکوت به روز شد http://faryadesokout.blogfa.com منتظر حضور گرم و پر مهرتان هستم که افتخار بدهید مینا ارشدی

میرزایی

سلام وبلاگ سكسكه هاي يك مست با خبر چاپ كتاب " سكسكه هاي يك مست " و نحوه ي توزيع آن سه شعر بخش دوم بيانيه ي " مركّب حركت " و لينك هاي متنوع ديگر بعد از چند ماه بروز شد ..... به ضرب دايره رقصيدمت ، بر روي بازوهات چقدر امروز مي آيم به رفتار النگوهات جز اينكه ترسم از شلاق خوردن ريخت در پيش ات نفهميديم چيزي از سياست بافي موهات شهرام ميرزايي

omid

سلام . بجای منم زیارت کن .منم دوستدارم [گل]

زاهده

در ذهنم یاد این غزل زنده شد: شکل دریا شده ای معنی دریا که تویی بندر عباس غزل می شود آن جا که تویی اصفهان غزلت آخر خاتم کاری است به خود مشرق آیات تماشا که تویی ...

masi

فقط میتونم بگم که خیلی خوبی همین .

ارتابا

[خواب] اقا از بد حادثه به من هم میگن شاعر هر چی ما میگیم ما به گرد پای شاعرایی مثل شما نمی رسیم کو گوش شنوا ...ولی به هر حال یه سر سوزن ذوقی بهمون ارث رسیده.....امیدوارم کمکم کنید[خجالت]