این 10 نفر...   

فرهاد عزیزم، رفیق گرمابه و گلستون من، دعوتم کرد که از ١٠ نفر بگم. کار سخت و آسونیه! ١٠ نفر که بیشترین تأثیر رو توی زندگیت داشته‌باشن! توکل بر خدا::

١. مادر عزیزم:: خاک پای مادرمم. جاش هیج جایی نیست الّا روی چشمای من. نمی‌دونم خدا چی در وجودش گذاشته که وقتی به کارهاش، زندگیش، مادری کردن‌هاش و همسری کردن‌هاش نگاه می‌کنم بغضم می‌گیره. با همهٔ آنچه در وجود و توانش داشت سعی کرد ما ۵ تا خواهر و برادر رو آدم بار بیاره. خدا کنه به آرزوش رسیده‌باشه.

٢. پدر بزرگوارم:: می‌خوام بگم تو دنیا هیچ پدری رو ندیدم که این‌قدر با بچه‌هاش رفیق باشه، مخصوصاً با من. توپ، ماه، مَشتی، باحال، بامرام. توی هر دورهٔ سنی‌ای که بودم رفتارش فرق می‌کرد. نه اینکه بگم بابا جان روان‌شناسی تربیت کودک و از این حرفا خونده‌ها! نه! تا پنج قدیم بیشتر نخونده، ولی رسم زندگی رو خوب بلده. همیشه می‌گفت: خاک بر سرتون! درس بخونین که مثل من نشید!! آخ آخ آخ، چه دردی داشت این حرف. من که گوش کردم و درس خوندم که مثل اون نشم، ولی کاش مثل اون می‌شدم.

٣. دکتر اصغر دادبه:: می‌خوام بگم بزرگوار، می‌بینم کم گفتم، بگم عزیز، ترک ادب کردم، بگم ارجمند، حق مطلب رو ادا نکردم! نمی‌دونم در وصف این مرد چی بگم. مثل پدر برای من دل‌سوزی کرد، به من چیزها آموخت، عتابم کرد، تشویقم کرد، و من هنوز هیچ برای او نکرده‌ام. حق استاد که بر گردن آدم سنگینی کنه خیلی سخته. مخلص کلام اینکه در اون دوره‌ای که نمی‌دونستم از درس و مشق و ادبیات چی می‌خوام و برای چی دارم توی دانشگاه ول می‌گردم، بهم حالی کرد که چی می‌خوام و قراره چه بکنم.

۴. علی‌اکبر یاغی‌تبار:: یک بندهٔ خوب خدا که از بد حادثه، طفلک شاعر هم شده. از اون بدترش اینه که ما رو هم شاعر کرده (البته اگه بشه اسم بنده رو هم شاعر گذاشت). اکبر توی فضای اون روزهای دانشکده و سرگردونی‌ها و رخوت‌هایی که همهٔ رفقا گرفتارش بودن، با همین شعرها سر پا نگهمون داشت. البته بماند که ما هیچ کدوممون قدر عافیت رو ندونستیم و جبر گذشت زمان همه‌مون رو پیر کرد و گرفتار و به جایی رسوندمون که حسرت یک ساعت اون روزها رو می‌خوریم. دیگه اون اتاق و اون بچه‌ها و از همه بدتر اون خوابگاه اصلاً وجود نداره که بخوایم یادش کنیم. اکبر آقا، اگه صدای ما رو می‌شنوی، عرض می‌شود که مخلصیم.

۵. فرهاد صفریان:: همون رفیق گرمابه و گلستون فوق‌الذکره که از قضای روزگار این روزها و این سال‌ها کم می‌بینمش. البته همه‌ش قضای روزگار نیست، بی‌همّتی خودمم هست. اگه اکبر یاغی‌تبار با سلام و صلوات شعرهای مزخرف منو می‌خوند و به‌به و چهچه می‌کرد، فرهاد اما با تیپ یک استاد خشن که حتی با بچهٔ خودش هم شوخی نداره بهم می‌توپید که: این مزخرفات چیه نوشتی!! (ایول استاد!) البته شعر برای اسم بردن از فرهاد بهانه است. با فرهاد صفای دیگه‌ای تو کار بود و حال و هوای دیگه‌ای. کوچه‌ای و اتاقکی و محفلی و حرف‌ها و شعرهایی که من می‌دونم و فرهاد و خدای جفتمون. یادش به خیر. اون اتاقک هم مثل خوابگاهمون بر باد رفته و نمی‌دونم جاش الآن چی سبز شده. فرهاد جزئی از خاطرات و زندگی منه که من باهاش احساس غربت نمی‌کنم.

۶. حسن قریبی:: برادر، دوست، هم‌سفر، همکار و رئیس عزیزم. میونهٔ خدمت سربازیم بود که پام به فرهنگستان زبان و ادب فارسی باز شد و همون جا بود که اول بار با حسن قریبی دوست شدم و از همون اول انگار اصلاً هیچ وقتی نبوده که ما با هم دوست نبودیم. یک مرد بزرگ، منیع‌الطبع، یک‌رنگ و همدل که از همون اول بسم‌الله رسم زندگی کردن رو توی این زمونهٔ لعنتی بهم یاد داد. عجیب زندگی من اون شبیه هم از آب دراومده. شعر گفتن‌های من توی یک دوره‌ای با راهنمایی‌های حسن فرق کرد. انگار توی شعر بزرگ شدم و وقتی احساس کردم توی شعر گفتن بزرگ شدم، دیگه شعر نگفتم! سپاس‌دار برادری‌هاشم. خدا حفظش کنه.

٧. آزاده:: همسر جان عزیزم. در ذکر تأثیرات این آفریدهٔ خوب خدا بر من همین بس که بگم اولین عاشقانه‌ای که سرودم و به دلم چسبید، شعری بود که برای آزاده گفتم::

پرنده، ساحل و دریا، نه، آسمان شده‌ای
شبیه لحظهٔ پرواز از آشیان شده‌ای

سرود تازهٔ هر چار فصل من هستی
که با شکوفه‌ترین واژه‌ها بیان شده‌ای

بزرگ، مثل همین لحظه‌ها که می‌گذرند
عجیب، مثل اساطیر باستان شده‌ای

چقدر رنگ نگاه عجیب تو زیباست
شبیه آبی یکدست آسمان شده‌ای

و صادقانه‌ترین اعتراف من این است
هوا، نفس، همهٔ من، زمین، زمان شده‌ای

چقدر حس قشنگی‌ست اینکه می‌بینم
برای روز و شبم مثل آب و نان شده‌ای

از وقتی با هم شروع کردیم همیشه به این فکر می‌کنم که انگار من دو راه توی زندگیم بیشتر نداشتم: ١. زندگی با آزاده؛ ٢. زندگی با خودم! از خدا به‌شدت تشکر می‌کنم!

٨. ٩. ١٠:: آقا مگه قراره روی یه آدمـ(ک) که عشقش ادبیاته و شعر و شاعری چند نفر تأثیر بذارن؟ دیگه نداریم از این جنس آدم‌ها که تو مایه‌های حال و هوای ما باشن داداش! اگه یافتم خبرتون می‌کنم.

ضمناً، بنده هیچ کس رو به هیچ جایی دعوت نمی‌کنم. هر کس دلش خواست بدون دعوت‌نامه بره برای خودش هرچی دلش خوات بنویسه. روز و روزگار همگی خوش!

 

 

پيوند به نوشته
   یک مطلب کاملاً فرهنگی   

بالاخره بعد از سه سال بالا و پایین رفتن و این در و اون در زدن و حرف و حدیث شنیدن و دم برنیاوردن، چاپ شد! آقا بالاخره فرهنگ موضوعی دستور خطّ فارسی رو با هر جون‌کندنی بود به ثمر رسوندم و انتشارات سروش اون رو چاپ کرد. معرفی کامل این کتاب رو می‌تونید اینجا ببینید.

فرهنگ موضوعی دستور خطّ فارسی

درضمن، دوست بسیار عزیزم آقای حسن قریبی، چوپان بزرگوار هم کتاب دیگری رو در حوزۀ رسم‌الخط فارسی توسط انتشارات سروش به چاپ رسوندن به نام فرهنگ املایی خطّ فارسی به سیریلیک تاجیکی که معرفی مفصل این کتاب رو هم می‌تونید اینجا ببینید.

زیاده عرضی نیست. شاد باشید و برقرار... تا بعد...

 

پيوند به نوشته
   حرف‌های یک فروند آدمک عصبانی   

خیلی ستمه! خیلی خیلی ستمه! یک سال مثل حیوان وفادار جون بکنی، مثل حیوان نجیب کار کنی، اون‌وقت سر سال که می‌شه عینهو چی‌چی، ماحصل یک سال سگ‌دو زدنت رو جمع کنی پا شی بری کجا خوبه؟ پا شی بری دوبی (ببخشید، سواحل جنوبی خلیج فارس صحیح است!).

ازنظر بنده تا همین جاش هم طرف خیلی جرم بزرگی مرتکب شده که می‌خواد برای خوش‌گذرونی!! پا شه بره سواحل جنوبی خلیج فارس! اما جرم بزرگ‌ترش که البته و صد البته ازنظر بنده یه چیزیه در حد افتضاح! اینه که یک‌کاره پا شه بره سواحل جنوبی خلیج فارس برای چی؟ برای کنسرت یک مشت زشتِ بدصدایِ بی‌مزه و یک‌سری فحش دیگه که نمی‌تونم جلوی بچه‌ها بگم!

آخه عزیز من! قربونت اون قد و بالات برم! فدای اون چشمای باباقوریت بشم! گیرم دو ساعت و نیم رفتی از فاصلهٔ ١٢۵‌متری قیافهٔ فرضاً سلطان خواننده‌ها رو هم با دوربین شکاری دیدی و صداش رو هم شنیدی! آخرش که چی؟! خیلی حال می‌ده؟! خیلی خیلی حال می‌ده؟! مثلاً چقدر حال می‌ده؟! اون‌قدری هست که فلان قدر تومن از پول زحمت‌کشیت رو اول بریزی تو جیب این عرب‌ها و فلان قدر تومنش رو هم بریزی تو جیب اون دو تا مجری پول‌پرست ازخدابی‌خبر و......... (سه نقطه کم بود، نُه نقطه گذاشتم) و فلان قدر تومن هم پول بلیت و از این حرفا رو بدی و تازه به‌محض ورود چشمت رو هم با دستگاه چک کنن که ببینن تروریست هستی یا نیستی و تا فیهاخالدونت رو بگردن؟! اگه حالش به همهٔ اینا می‌ارزه من رسماً معذرت می‌خوام برادر و خواهر گرامی! شما مجاز هستید حتی برای دیدن کنسرت‌های حجتی و عطا هم به سواحل جنوبی خلیج فارس سفر کنید!

آقا رودربایستی که نداریم! قضیه چیز دیگه‌ست! اصلاً مدلمون عوض شده، یا می‌خوایم پز بدیم که رفتیم فلان جا و فلان کنسرت فلان خوانندهٔ در پیت، یا می‌خوایم بریم تا خرخره آب رنگی و گازدار و بی‌گاز بخوریم، یا هوس جنس مخالف اون‌وری کردیم، یا در خوشبینانه‌ترین حالتش می‌خوایم بریم تجارت کنیم و بعد از تجارت پیش یه ماساژور هم بریم تا خستگی تجارت از تنمون دربره!

سیاحت؟ ها؟! سیاحت و گردشگری و از این حرفا؟! نه داداش من، نه آبجی من! سیاحت کجا بود مرد حسابی! گردشگری سیخی چنده؟! مگه مملکت خودمون کم جا برای سیاحت و دیدن داره قربون حس گردشگریت برم؟! حتماً باید پا شی بری سواحل جنوبی خلیج فارس تا حس گردشگریت ارضا بشه؟!

اصلاً ولش کن! به من چه ربطی داره؟! آقا برید حالشو ببرید! بعدش بیاین برای ما و باقی رفیق رفقا هم تعریف کنید شاید ما هم خرکیف شدیم و خوش‌خوشانمان شد. سفر به خیر و خوشی.

پ. ن. ١: چون حال نداریم بعداً دوباره به‌روز کنیم از همین الآن سال نو مبارکتون باشه.

پ. ن. ٢: پیشاپیش مراتب انزجار خود را از سال ١٣٨٨ اعلام می‌دارم. لعنتی هرچی تعطیلی بوده خورده به پنجشنبه و جمعه! اَه!

پ. ن. ٣: از بی بی سی فارسی متنفرم!


پيوند به نوشته
   زادروزنامه...   

1. این وب‌نوشت، امروز، دوازدهم بهمن‌ماه 1387، شش‌ساله شد. شرمندهٔ روی دوستان! حالی نیست و حوصله‌ای هم! علی‌الخصوص شرمندهٔ رفیق گرمابه و گلستونم، فرهاد، کرگدن خوشگلم، محسن، میرزای عزیزم، راضیهٔ نارنین، مژگان‌بانوی بزرگوار، لیلای آسمونی و خیلی‌های دیگه‌ام. پیوندهاشون (یا به قول شما جماعت های‌کلاس، لینک‌هاشون) این گوشه داره خاک می‌خوره و دریغ از یک کلیک ناقابل آدم(ـک).

2. یه روز از همین روزها، بیخود و بی‌جهت، گفتم یه سری به شمارشگر (یا باز به قول شما جماعتِ های‌کلاس، کانتر) وب‌نوشتم زدم و گفتم ببینم کی از کجا و برای چی اومده به این خراب‌شده سر زده. همین‌قدر بگم که کم بودن اونایی که برای دلشون، برای یه چیکه غزل، برای یه شعر خوب، برای آدمک، پا پیش گذاشته‌بودن! شرمم میاد از خودم که چرا یه چیزایی نوشتم که نتیجهٔ کار شده این: اعتیاد+تریاک+سیخ سنگ، سیخ و سنگ، قلیون میوه‌ای، آموزش درست کردن تریاک.
وای بر من گر تو آن گم‌کرده‌ام باشی! یا شاید هم وای بر تو! الله اعلم!

3. یه روزگاری بود اون قدیم‌ندیما (هرچند به سنّ و سال ما قد نمی‌ده!) که مرضیه‌ای بود و پریسایی بود و بنانی و بدیع‌زاده‌ای و خیلی‌های دیگه که هنوز که هنوزه اسمشون مو رو به تن آدم راست می‌کنه. یادمه وقتی که بچه‌تر بودم عشقم حبیب بود و ابی! بازم یادمه که بابام همون موقع‌ها از دستم شاکی بود که این مزخرفات چیه تو گوش می‌کنی! حالا که یه‌خرده قد کشیدم و یه چیزایی دستم اومده می‌بینم راست می‌گفت طفلک. پیش اون غول‌هایی که اون دوستشون داشت حبیب و ابی هم مزخرف بود.
   خدا لعنت کنه اون‌هایی رو که گند زدن به سلیقهٔ مردم! یه روزی بود که مرضیه و بنان با هم «بوی جوی مولیان» رو زمزمه می‌کردن. اونا این ترانه رو برای همین مردم می‌خوندن. من شک ندارم اگه برای صد تا از امروزی‌ها این ترانه رو بذاری شاید به‌زور یک نفرشون معنی این شعر رو بفهمه. امثال همین شعرها بود که شعور مردم رو بالا می‌برد. اونی که نمی‌فهمید می‌رفت معنی چهار تا کلمه رو از این‌ور و اون‌ور پیدا می‌کرد؛ می‌فهمید «جوی مولیان» کجاست، «میر» کی بوده، «خنگ» به‌جز معنی امروزیش یه معنی دیگه هم داشته، اصلاً چرا این‌ها رو می‌گم! می‌فهمید «رودکی» کی بوده! اما حالا چی؟! «واسه ما شاخ نشو»، «الکی رنگ چشاته، الکی»، «خبر بده به قاصدک فوتش کن، یا بنویس رو بادبادک سوتش کن»، «فوت می‌کنم هوا بهاری می‌شه، نگات کنم لپّات اناری می‌شه»، «دلمو شکوندی، برو حالشو ببر»، «با من برقصو خودتو به من بچسبون، حال عاشقاتو بد کن»، تازه بعدش هم بهت راهکار می‌ده: «چه‌جوری؟ این‌جوری، این‌جوری!»
   خدا به داریوش و معین عمر با عزت بده که نمی‌خوان گرفتار سلیقهٔ امروزی‌ها بشن. با آلبوم «معجزهٔ خاموش» داریوش چه حالی می‌کنم من.
   حساب سنّتی‌خوان‌های داخلیمون هم که جداست. استاد عزیزمون شجریان داره کم‌کم منو ناامید می‌کنه، با هیچ کاری نکردنش، با بی‌تحرکیش، با تکرار مکرراتش. کاش دست‌کم «همایون» یه کاری بکنه و یه تکونی بخوره. من بهش خیلی خوش‌بینم. عزیز دل خیلی‌های دیگه، جناب علیرضا خان افتخاری هم که معروف حضورتون هستن! من شخصاً توی آرشیوم 35 تا آلبوم ازش دارم، از سال 73 یا 74 که شروع کرد تا حالا، دقیق نمی‌دونم، فکر کنم آلبوم «شور عشق» بود! (تازه فکر می‌کنم بعضی‌هاش رو ندارم!) چه می‌کنه این علیرضا افتخاری!! باز خدا خیری بده به خواننده‌هایی مثل ناظری و اصفهانی و فرشاد جمالی و اشکان کمانگری و خیلی‌های دیگه که الآن خاطرم نیست. هی هی هی! هی ساز مظلوم!
   این چیزهایی که گفتم نظر شخصی بنده است؛ بنده‌ای که موسیقی رو گوش می‌کنم که حال کنم. نه خودم خواننده‌ام و نه آهنگ‌ساز و نه منتقد حرفه‌ای موسیقی. به هیچ کسی هم هیچ ربطی نداره! خوشم هم نمیاد بیاین برام بنویسین فلانی استاده و فلانی پیش‌کسوته و از این حرف‌های صد تا یه غاز! خودم همهٔ این‌ها رو می‌دونم. شعورم هم می‌رسه که فلان استاد و بهمان خواننده برای موسیقی ایران زحمت کشیده! پوستش کنده شده! پیر شده توی این راه! ساز اختراع کرده! این کار رو کرده، اون کار رو کرده. می‌فهمم آقا جان، می‌فهمم! درد من از جای دیگه‌ست. درد من اینجاست که ازبس این بزرگ‌ها کاری نکردن یه جغله با نیم دنگ صدا راه میفته این‌ور و اون‌ور و هنوز هیچ آلبومی ازش درنیومده سیصد تا کنسرت می‌ذاره و سر از VOA درمیاره و دی.‌وی.‌دی کنسرت‌هاش قاچاقی دست‌به‌دست می‌گرده! که چی و چرا؟ چون بزرگا خوابیدن! استاد شجریان با ریهٔ عمل‌کرده و این‌ سنّ و سال اگه زیر لب زمزمه کنه صدای این جغله و امثال اون پودر می‌شه! اصلاً ولش کن! من می‌رم با همون صداهای ابریشمی حال می‌کنم، هرکی هم دلش نمی‌خواد بره با جیغ‌های بنفش این جماعت حال کنه.
   5/3. به نظر شما چطور می‌شه که یک نفر یه لوح فشرده (و باز به قول شما جماعت های‌کلاس، CD) از ترانه‌های قمیشی، هایده، داریوش، جمشید، شهریار، نوش‌آفرین، عطا، جلال همتی، Ace of Base و 50 Sent داشته‌باشه و همه رو گوش کنه و لذت ببره؟!

4. غزل... نه از خودم! که دیگه حالی برای شعر نیست... شاید سال بعد!
   هر وقت هیچ غزلی و هیچ شعری بهم نمی‌چسبه می‌رم سراغ یاغی و یک مشت خاطرهٔ چه گویم که ناگفتنم بهتر است:

می‌چکد از چشمهایت آسمانی سوخته
قصه‌ای راوی‌گداز و داستانی سوخته

می‌چکد از چشمهایت یک کماکان درد و داغ
همچنانی مردم‌افکن، همچنانی سوخته

دست هم از شدت ننوشتن آتش می‌شود
در جهنم‌درهٔ ذهن و زبانی سوخته

می‌سرایم از زمینی که تو بر آن ساکنی
تا بمانَد سفله‌پرور، تا بمانی سوخته

دست‌پخت خانم اندیشه چیزی نیست جز
کاسه‌ای آش نخورده با دهانی سوخته

اسم و رسم شاعر لاادری خود را بدان
یک نمی‌دانم کیِ از بی‌نشانی سوخته

شعر یعنی آنچه از چشمت تراوش می‌کند
لخته لخته لخته خون، یا واژگانی سوخته

من کی‌ام؟ مردی به نام هیچ چیز و هیچ کس
شاعری آتش‌به‌جان از دودمانی سوخته

علی‌اکبر یاغی‌تبار
از مجموعهٔ جوانمرگنامه

 

 

پيوند به نوشته
   بسی رنج بردم در این سال سی...   

اخیراً کتاب ارزشمندی به دستم رسید به نام به یاد محمد قزوینی که به کوشش ایرج افشار و از طرف بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار چاپ شده‌است. در این کتاب، به‌جای مقدمه، نامه‌ای از مرحوم قزوینی به یکی از دوستانش درج شده که بیانگر عقیدۀ این بزرگ‌مرد دربارۀ زبان فارسی است. خواندنش برای همه غنیمتی است:

 

عقیدۀ علامه قزوینی راجع به زبان فارسی
22 مه 1922 ـ 5 رمضان 1340

(نقل از مجموعۀ «نامه‌های دوستان»، گردآوری دکتر محمود افشار، به کوشش ایرج افشار، بنیاد موقوفات دکتر افشار، 1357)

دوست عزیز مکرّم، آخرین تعلیقۀ حضرت‌عالی از بوشهر، مورخۀ 4 مارس، زیارت گردید و همچنین مرقومه‌جات شریفه که از عرض راه به سرافرازی مخلص ارسال داشته‌بودید. از سلامتی مزاج مبارک و از ورود به وطن عزیز، سالماً غانماً، نهایت خوشحال شدم و همچنین از نیک‌بینی Optimism که در خصوص ایران و مردم ایران و اوضاع ایران اظهار داشته‌بودید خیلی باعث قوّت قلب و فرح روحانی گردید، ولی برعکس، از منظرۀ چرکین و کثیف (هم صورتاً و هم معناً) روزنامه‌جات «فارسی» که فی‌الحقیقة فقط آن‌ها را «فارسی» می‌توان گفت، چون در جزو هیچ زبانی دیگر از زبان‌های دنیا نمی‌توان داخل نمود، و الّا زبان عبری به فارسی نزدیک‌تر است.

از این ورق پاره‌های ننگین من بسیار افسرده شدم و برأی‌العین می‌بینم که زبان شیرین سعدی و حافظ مبدّل به چه آش شله‌قلمکاری شده‌است و کم‌کم به‌کلّی دارد از میان می‌رود. خدای واحد شاهد است که اغلب عبارات آن‌ها را که باوجود دو سه مرتبه تکرار هیچ نفهمیدم و اگر ده سال دیگر من عمر کنم و دوباره چشمم به این روزنامه‌های متعفّن بیفتد، قطعاً هیچ، حتی یک کلمۀ آن را نخواهم فهمید.

ای سعدی و ای حافظ، ای انوری، ای فردوسی، سر از قبر درآرید ببینید اخلاف ناخلف شما زبان شیرینِ نمکینِ عَذبُ‌البیان شما را به چه روز درآورده‌اند و چه خوب گفته‌است خاقانی:

آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد
وآن نیل مکرمت که تو دیدی سراب شد

ای آدم الغیاث که از بعدِ این خلف
دارالخلافت تو خراب و یباب شد

و چه خوب گفته‌است معزّی:

برجای رطل و جام می، گوران نهادستند پی
برجای چنگ و عود و نی، آواز زاغ است و زغن

اگر کسی جهاد فی‌سبیل‌الله بخواهد بکند، یا در وطن بخواهد بهترین اعمال مقدسه را انجام دهد، باید با تمام قوا در برانداختن این ماده‌های سل و طاعون و سرطان بکوشد. من دوپایی روی قرآن می‌روم و به دو دست بریدۀ حضرت عباس قسم می‌خورم که ضرر روس و انگلیس، بلکه تسلط و تصرف آن‌ها ایران را، به‌مراتب ضررش کمتر است از این روزنامه‌جات که سرتاسر ایران مانند قورباغه‌ها صدا به صدا داده و مانند شغال‌ها، یکی بعد از دیگری همه به یک آهنگ و به یک رویّه همان عبارات و جمل و کلمات مستهجن مستقبح مهوّع را استعمال می‌کنند. بدبخت‌ها یکی توی این‌ها اوریجینال و بکر نیست که اقلاً از خودش یک طرز مخصوص داشته‌باشد. مثل اینکه همۀ روزنامه‌جات عده‌ای از فنوگراف‌ها هستند که در یک «فابریک» ساخته شده‌اند و همه همان صفحات ناقل‌الصّوت را دارند. تفو بر تو ای چرخ گردون تفو.

من هیچ باور نمی‌کردم این‌قدر عمر کنم که آخر زبان فارسی را به این‌طور به خاکستر سیاه نشانده ببینم و هیچ بالله، تالله گمان نمی‌کردم که جنس ایرانی که غارت دویست‌ ـ سیصدسالۀ عرب و استیلای دویست‌سالۀ مغول را دیده و از سر خود رد کرده و زبان خود را از میان آن‌همه امواج متلاطمۀ حوادث و تاخت‌تازهای امم و حشیّه سالم و صحیح بیرون آورده و به دست ما اولاد ناخلف عاق والدین داده، بالاخره این‌طور میمون و بوزینه بشود که کلۀ پوچ و بی‌مغزش هیچ از خود نداشته و چشم و دهنش به دست عثمانی‌ها و فرانسه‌ها باشد و عین عبارات اوّلی‌ها و عین ترجمۀ عبارات دومی‌ها را در عبارات خود استعمال کند.

مگر عبارات و اصطلاحات در فارسی قحط است که انسان گدایی از ملل خارجه که هیچ ربط و مشاکله‌ای با ما ندارند بنماید؟ مگر در این شصت‌هزار بیت که فردوسی گفت و تمام تاریخ و افسانۀ ایران را در آن با کمال فصاحت بیان نمود هیچ وقت در تعبیرات آن‌قدر مضطر شد که از عرب یا ترک مثلاً بگیرد؟

فهرست نسخ فارسی کتابخانۀ موزۀ لندن قریب هشت‌هزار نسخۀ فارسی را داراست. آیا در این هشت‌هزار کتاب، مؤلفین آن‌ها محتاج شدند برای ادای مطالب خود به استقراض (بلکه به استراق) عبارات خارجه؟ والله داغی به دل من گذاردید که تا مدت‌ها جایش ملتئم نخواهد شد.

ای‌کاش کشتی‌ای که این روزنامه‌ها را می‌آورد غرق می‌شد. لعنت خداوند و ملائکه‌اش و انبیا و اولیا و اوصیا و اتقیاء و صلحا بر نویسندگان این روزنامه‌جات و محررین آن‌ها و سردبیران آن‌ها و مستخدمین آن‌ها و چاپچی‌های آن‌ها و تمام عمله‌جات آن‌ها بیاید. حیف که پیغمبر نیستم و معجزه ندارم تا از خدا درخواست کنم که یک دسته به عدد اجزاء این روزنامه‌جات، طیراً ابابیل بفرستد و در دهان هریک از آن‌ها یک سنگ‌ریزه و آن‌ها را بر مغزهای پوک این بی‌حمیّتان زده، مثل عساکر ابرهه و اصحاب‌الفیل و از...*شان بیرون بیاید.

و نیز حیف که پادشاهی مقتدر مستبدی هم نیستم که حکم کنم تمام این عمله‌جات موت را (یعنی موت زبان فارسی را) توقیف کرده، تمام را در یک روز و در جلوی خودم به دهان توپ گذارده، لاشۀ آن‌ها را به خورد سگ‌ها و شغال‌ها بدهم! (باوجود اینکه من از کشتن یک گنجشک عاجز هستم و از دیدن آن تقریباً ضعف می‌کنم).

چاره‌ای از این بُعد مسافت و با این عجز و ضعف جز این ندارم که با کُلفَت اوقات‌تلخی کرده، حرص خودم را بر سر او خالی کنم و غیظ خودم را به‌واسطۀ شکستن استیکان‌نعلبکی تسکین بدهم! و این هم می‌بینم چندان مفید به حال اصلاح جراید فارسی نیست!

باری، ببخشید! خیلی عصبانی شدم و عریضه را بی‌جهت طول دادم. هرچه از دستتان برمی‌آید جهاد فی‌سبیل‌الله در این راه بفرمایید که فی‌الواقع حسناتش از جهاد با کفار حربی هزار درجه بالاتر است و این را حقیقت می‌گویم نه مبالغۀ شاعرانه. چه، کفار حربی منتهی چندین هزار آدم می‌کشند، ولی ملت را که از میان نمی‌برند، ولی این میکروب‌های سرطان و وبای زبان فارسی اگر دوام بکنند و تمام بدن لاغر بی‌بنیۀ این زبان شریف را فاسد نمایند، واضح است که طولی نمی‌کشد که اصل ملت ایران، مثل هزاران ملل تاریخی دیگر، به‌کلی از میان رفته، جزو ملل دیگر و مستهلک در اقوام دیگر می‌شوند.

چه خود سرکار از همه بهتر می‌دانید که از میان رفتن ملل معنی‌اش این نیست که تمام آن‌ها را دانه‌ورچین قتل‌عام کنند، بلکه معنی آن، آن است که به‌واسطۀ از دست رفتن عوامل ملّیت از زبان و مذهب و عادات و منقولات و افسانه‌هاف خودِ آن ملت مستهلک در ملل دیگر می‌شود، والّا کم ملتی است که تمام افراد آن را فرداً فرد گرفته، لب باغچه سر بریده‌باشند و آن‌وقت بگویند آن ملت از میان رفته‌است.

باری، ببخشید! می‌بینم کاغذ تمام شد و به مطلب دیگر نپرداخته‌ام، اگرچه، مطلبی از این مهم‌تر نبود. مستدعی هستم همیشه مرا به تعلیقه‌جات شریف خود مفتخر ساید و مرا تا اندازه‌ای از اوضاع شخصی خودتان و اوضاع عمومی به‌قدر امکان و فرصت مستحضر سازید.

مخلص حقیقی
محمد قزوینی
 
* نقطه‌چین در اصل است.

 

پيوند به نوشته
   حرف‌های مهوّع   

مطلب زیر رو توی وب‌نوشت سام محمودی دیدم. خودش گفته‌بود مطلب رو بذارید، من هم گذاشتم. پیوند اون رو هم مهدی آذری عزیزم برام فرستاده‌بود. درضمن، خودتون فحش‌های پُست قبلی من رو ضمیمۀ این مطلب کنید و بخونید. من که بیخود و بی‌جهت فحش نمی‌دم.

روزی که از انسان بودن حالم به هم می‌خوره

 


پ.ن. ۱: بعضی وقتا آدم وقتی واقعیتی رو می‌بینه که از ظرفیتش بالاتره، یا ناخودآگاه نادیده‌اش می‌گیره یا اعصابش داغون می‌شه و اوضاعش بد جوری می‌ریزه به‌هم. درست مث الان من.

پ.ن. ۲: این عکس برای من تو یه ایمیل اومد. اگر کسی اطلاعات بیشتری راجع بهش داره لطفاً بگه.

پ.ن.۳: از همۀ دوستام می‌خوام که یا این عکس رو تو بلاگ خودشون بذارن یا به این مطلب لینک بدن تا بالاخره یه نفر که از دستش کاری برمیاد ببیندش. از هر کس دیگه‌ای هم که می‌تونه این عکس رو تو بلاگش یا وبسایتش بذاره یا تو وبسایت بالاترین درج کنه یا به هر نحوی پخش کنه خواهش می‌کنم این کارو بکنه. فکر می‌کنم این حداقل کاری باشه که ما به‌عنوان کسایی که اسم «انسان» رو یدک می‌کشیم، می‌تونیم انجام بدیم.

پيوند به نوشته
   حرف‌های بی‌ربط   

این روزها عجیب فحش دادن بهم می‌چسبه. هرکس هم احساس می‌کنه به قیافۀ ما این حرف‌ها نمیاد می‌تونه نخونه. درضمن، هرکس بخواد نصیحت کنه که این حرف‌ها چیه که نوشتی یا بخواد وعظ و خطابه برای من راه بندازه یا بخواد بدوبیراه بگه از همین الآن پیامش سانسورشده است. عشقم کشیده این مدلی سلوک کنم.

این روزهای هرزۀ دیوث لعنتی
این سال‌های ممتد منحوس لعنتی

این شاعری که شعر خودش را دریده‌است
این شاعر مزخرف و مأیوس لعنتی

این مردم ترانه‌کش بی‌صدای گـُنگ
این مردم پدرسگ و سالوس لعنتی

این کوچه‌های پوچ پر از گند و آشغال
این کوچه‌های مسخره و لوس لعنتی

این شعر لاابالی پفیوز سگ‌پدر
این شعر بی‌قوارۀ دیوث لعنتی

«آدمک»

خدافظ

پيوند به نوشته
   حالا که خویش را به تماشا نشسته‌ام...   

روحم به گِل نشسته، برایم دعا کنید
آیینه‌ای برای دلم دست‌وپا کنید

احساس می‌کنم که به دریا نمی‌رسم
ای رودهای تشنه مرا هم صدا کنید

ای زخم‌های کهنه که سر باز کرده‌اید
با شانه‌های خستۀ من خوب تا کنید

دارم به ابتدای خودم می‌رسم ـ به عشق ـ
راه مرا از این‌همه آتش جدا کنید

حالا که خویش را به تماشا نشسته‌ام
با آخرین غریبه مرا آشنا کنید

ناصر حامدی

پيوند به نوشته