آغوشت...   

جرقه‌ها

         جرقه‌‌ها

                   جرقه‌ها

نگاه من

           نگاه من

                      نگاه من

چشم‌هایم را که می‌بندم

چه آتش‌بازی‌ای به راه می‌افتد

                                         در آغوشت

                                                        در آغوشت

                                                                        در آغوشت...

25/11/90

پيوند به نوشته
   بابلسری برقص   

آ... سرسری عزیز... بیا... سرسری برقص!
ما بی‌جزیره‌ایم، شما بندری برقص

رقاصگان لینگمی اقرار می‌کنند
که از تمامشان تو یکی سرتری به رقص

آورده‌است چرخ تنت عالمی به شوق
آورده‌است رقص شما کشوری به رقص

خورشید، مست می‌شود آن لحظه که شما
رو می‌کنی به مجلس و با روسری به رقص

پرواز می‌کنند قلم‌ها و واژه‌ها
همراهتان زمین و زمان دفتری به رقص

از ما که از سماع بدن زنده مرده‌ایم
امری مسلم است که دل می‌بری به رقص

حالا که آسمان و زمین زیر پای توست
چرخی بزن فرشته و بابلسری برقص

علی‌اکبر یاغی‌تبار

 

پيوند به نوشته
   یادش به خیر...   

چند سال پیش، در زمان دانشجویی، دوستی داشتم که قد و قواره‌ای رشید داشت و صورتی مردانه و زمخت و ازنظر سن و سال بزرگ‌تر از من و هم‌اتاقی‌ها بود. شغلش معلمی بود و دانش‌آموزانش از بدبخت‌ترین دانش‌آموزان دنیا. خاطرم هست که یک بار چنان سیلی محکمی به یکی‌شان زده‌بود که خودش تا چندین روز ناراحت و آشفته بود و آرام و قرار نداشت.

بگذریم! اخلاق کلاس درس یک معلم، اگر نه همیشه، در بیشتر موارد، با شخصیت واقعی‌اش متفاوت است. راستش را بخواهید من هم می‌خواستم معلمی کنم، اما گویا دانش‌آموزان حس بسیار قوی‌ای داشتند و از همان ابتدا خر خود را شناختند و فرصت معلمی کردن را از این معلم بیچارهٔ بی‌زبان گرفتند. مدیر می‌گفت بایستی می‌زدی، با سیلی و لگد! به زبان گفتم حق با شماست و در دل گفتم: ای حیوان کثیف!

غرض از این‌همه مقدمه‌چینی این بود که بگویم دوستم، آن معلم خشن، در میان تمام وسایلی که با خود به خوابگاه آورده‌بود، نوار کاستی داشت که آهنگ‌های کودکانهٔ دوران بچگی‌اش را بر روی آن ضبط کرده‌بود و هر از چند گاهی در خلوت خود با آن‌ها به عوالمی می‌رفت که نگو و نپرس. به او می‌خندیدیم و دستش می‌انداختیم و با نگاهی عجیب به ما می‌گفت: شما چه می‌فهمید؟!

راست می‌گفت، ما هیچ نمی‌فهمیدیم و بعد از آن هم نفهمیدیم. یکی از آن آهنگ‌ها را چند روز پیش جایی شنیدم و بهانه‌ای شد برای نوشتن، که این روز‌ها اصلاً حال و حوصله‌اش را ندارم. آن آهنگ خاطره‌انگیز را از اینجا بشنوید.

یادش به خیر.

پيوند به نوشته
   وقایع اتفاقیه...   

سال نو بر همهٔ دوستان مبارک باد. امیدوارم در این سال، همیشه و همیشه، سلامتی همراهتان و شادی در جانتان باشد.

در میان این‌همه بی‌خبری از همه چیز و همه جا، دو اتفاق فرهنگی کمی حال و هوای این‌روزهایم را بهتر کرد و آن هم انتشار دو کتاب است؛ یکی دل‌نوشته‌های دوست بسیار عزیزم، حسن قریبی، که با عنوان ما شهیدان یک اتفاقیم چند روزی است دلمان را با خودش می‌برد و آن دیگری، کتابی است از مرحوم شمس‌العلمای گرکانی با عنوان قطوف الربیع فی صنوف البدیع، که چهار ـ پنج سالی با آن کلنجار رفتم و سرانجام در شلوغی‌های این سال‌ها آن را به چاپ رساندم.

مجموعهٔ اشعار حسن قریبی شامل شعرهای دههٔ هشتاد او در قالب‌ها و مضامینی متنوع است که عمده‌ترین آن‌ها را غزل‌های اجتماعی به خود اختصاص داده‌است. این مجموعه شامل 75 شعر، به‌همراه مقدمهٔ مبسوطی از شاعر است که انتشارات رسانهٔ اردیبهشت آن را در 100 صفحه و با شمارگان 3000 نسخه، به بهای 1600 تومان منتشر کرده‌است.

و اما کتاب قطوف الربیع، نوشتهٔ حاجی میرزا محمدحسین قریب، ملقّب به شمسالعلما و متخلص به ربّانی است که در سال 1222 ش، مطابق با 1262 ق، در گرکان، از توابع آشتیان اراک و در نزدیکی تفرش و فراهان ــ که سابقاً «وره» نامیده میشد ــ به دنیا آمد. استاد بزرگوارم، دکتر اصغر دادبه، مقدمه‌ای عالمانه در باب سیر آثار بلاغی و جایگاه قطوف الربیع فی صنوف البدیع بر این کتاب نوشته‌اند. همچنین یادداشتی از سرکار خانم دکتر بدرالزمان قریب، نوهٔ مرحوم شمس‌العلما، نیز در ابتدای این مجموعه آمده‌است.

فرهنگستان زبان و ادب فارسی این کتاب را در 325 صفحه (هشتادودو + 243) و با شمارگان 1000 نسخه، به بهای 7000 تومان منتشر کردهاست. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به این صفحه مراجعه کنید.

پيوند به نوشته
   ...   

بهم گفت: پا شو یه زنگ بهش بزن!

گفتم: حوصله‌شو ندارم!

بعد از دو روز بهم زنگ زدن...

... إنّا لِلّه...

پيوند به نوشته
   می‌خواستم...   

می‌خواستم چیزی بنویسم...

اما یادم رفت.

 

پيوند به نوشته
   6 سین ایرانی   

١. خیلی گشتم، هر مغازه‌ای را که بخواهید سرک کشیدم. با پررویی از هر بقال و چقال و میوه‌فروشی پرسیدم: آقا «سیر» ایرانی دارید؟ هفت‌سینمان ناقص مانده!

پاسخ اما چه بود: «نــــه! همه از همین چینی‌ها برده‌اند».

این‌ها انگار نمی‌فهمند هفت‌سین ایرانی تاب «سیر» چینی ندارد. از شما چه پنهان، خواستم سنّت‌شکنی کنم. سماور کوچکی در خانه‌مان داریم که یادگار کودکی همسرمان است و کار هنرمندان اصفهان. خواستم یک «سین»مان سماور باشد؛ ناگهان از خاطرم گذشت که آن هم واژه‌ای روسی است و هفت‌سین ایرانی باز هم تاب نمی‌آورد.

درخواست: به یک عدد «سین» ایرانی برای سفرهٔ ناقصمان نیازمندیم.

2. یادم می‌اید یک وقتی توی همین وب‌نوشت فریاد کشیدم که آه از دست جماعت ایرانی که یک سال قران قران روی هم می‌گذارند و دست آخر پنج‌روزه در بلاد عرب‌نشین سابق و  حاشیهٔ خلیج فارس کنونی به باد می‌دهند. اما آخر به این دل خوش کردم که می‌روند و کنسرت ایرانی می‌بینند.

امسال اما به چه دل خوش کنم که هر گروهی از خوانندگان عزیز آن‌طرفی‌مان یک خوانندهٔ عرب را نیز برای مجلس‌گرم کردن همراه خود کرده‌است؛ یکی هیفاء وهبی را و آن دیگری نانسی عجرم را.

درخواست: به یک عدد کنسرت ایرانی خالص برای هم‌وطنان مسافر به کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس نیازمندیم.

سال نو بر همه مبارک. شاد باشید و برقرار...

پی‌نوشت: از اتفاقات خوب امسال یکی چاپ کتاب فرهنگ زبان‌آموز فارسی است که دوست بسیار خوبم، آقای بهروز صفرزاده، از طریق کانون زبان ایران آن را چاپ کرده‌است. این کتاب البته بیشتر به کار کسانی می‌آید که آموختن زبان فارسی را به‌تازگی شروع کرده‌اند، اما برای فارسی‌زبانان نیز بسیار مفید است. اطلاعات بیشتر را دربارهٔ این فرهنگ در اینجا ببینید

 

پيوند به نوشته
   این 10 نفر...   

فرهاد عزیزم، رفیق گرمابه و گلستون من، دعوتم کرد که از ١٠ نفر بگم. کار سخت و آسونیه! ١٠ نفر که بیشترین تأثیر رو توی زندگیت داشته‌باشن! توکل بر خدا::

١. مادر عزیزم:: خاک پای مادرمم. جاش هیج جایی نیست الّا روی چشمای من. نمی‌دونم خدا چی در وجودش گذاشته که وقتی به کارهاش، زندگیش، مادری کردن‌هاش و همسری کردن‌هاش نگاه می‌کنم بغضم می‌گیره. با همهٔ آنچه در وجود و توانش داشت سعی کرد ما ۵ تا خواهر و برادر رو آدم بار بیاره. خدا کنه به آرزوش رسیده‌باشه.

٢. پدر بزرگوارم:: می‌خوام بگم تو دنیا هیچ پدری رو ندیدم که این‌قدر با بچه‌هاش رفیق باشه، مخصوصاً با من. توپ، ماه، مَشتی، باحال، بامرام. توی هر دورهٔ سنی‌ای که بودم رفتارش فرق می‌کرد. نه اینکه بگم بابا جان روان‌شناسی تربیت کودک و از این حرفا خونده‌ها! نه! تا پنج قدیم بیشتر نخونده، ولی رسم زندگی رو خوب بلده. همیشه می‌گفت: خاک بر سرتون! درس بخونین که مثل من نشید!! آخ آخ آخ، چه دردی داشت این حرف. من که گوش کردم و درس خوندم که مثل اون نشم، ولی کاش مثل اون می‌شدم.

٣. دکتر اصغر دادبه:: می‌خوام بگم بزرگوار، می‌بینم کم گفتم، بگم عزیز، ترک ادب کردم، بگم ارجمند، حق مطلب رو ادا نکردم! نمی‌دونم در وصف این مرد چی بگم. مثل پدر برای من دل‌سوزی کرد، به من چیزها آموخت، عتابم کرد، تشویقم کرد، و من هنوز هیچ برای او نکرده‌ام. حق استاد که بر گردن آدم سنگینی کنه خیلی سخته. مخلص کلام اینکه در اون دوره‌ای که نمی‌دونستم از درس و مشق و ادبیات چی می‌خوام و برای چی دارم توی دانشگاه ول می‌گردم، بهم حالی کرد که چی می‌خوام و قراره چه بکنم.

۴. علی‌اکبر یاغی‌تبار:: یک بندهٔ خوب خدا که از بد حادثه، طفلک شاعر هم شده. از اون بدترش اینه که ما رو هم شاعر کرده (البته اگه بشه اسم بنده رو هم شاعر گذاشت). اکبر توی فضای اون روزهای دانشکده و سرگردونی‌ها و رخوت‌هایی که همهٔ رفقا گرفتارش بودن، با همین شعرها سر پا نگهمون داشت. البته بماند که ما هیچ کدوممون قدر عافیت رو ندونستیم و جبر گذشت زمان همه‌مون رو پیر کرد و گرفتار و به جایی رسوندمون که حسرت یک ساعت اون روزها رو می‌خوریم. دیگه اون اتاق و اون بچه‌ها و از همه بدتر اون خوابگاه اصلاً وجود نداره که بخوایم یادش کنیم. اکبر آقا، اگه صدای ما رو می‌شنوی، عرض می‌شود که مخلصیم.

۵. فرهاد صفریان:: همون رفیق گرمابه و گلستون فوق‌الذکره که از قضای روزگار این روزها و این سال‌ها کم می‌بینمش. البته همه‌ش قضای روزگار نیست، بی‌همّتی خودمم هست. اگه اکبر یاغی‌تبار با سلام و صلوات شعرهای مزخرف منو می‌خوند و به‌به و چهچه می‌کرد، فرهاد اما با تیپ یک استاد خشن که حتی با بچهٔ خودش هم شوخی نداره بهم می‌توپید که: این مزخرفات چیه نوشتی!! (ایول استاد!) البته شعر برای اسم بردن از فرهاد بهانه است. با فرهاد صفای دیگه‌ای تو کار بود و حال و هوای دیگه‌ای. کوچه‌ای و اتاقکی و محفلی و حرف‌ها و شعرهایی که من می‌دونم و فرهاد و خدای جفتمون. یادش به خیر. اون اتاقک هم مثل خوابگاهمون بر باد رفته و نمی‌دونم جاش الآن چی سبز شده. فرهاد جزئی از خاطرات و زندگی منه که من باهاش احساس غربت نمی‌کنم.

۶. حسن قریبی:: برادر، دوست، هم‌سفر، همکار و رئیس عزیزم. میونهٔ خدمت سربازیم بود که پام به فرهنگستان زبان و ادب فارسی باز شد و همون جا بود که اول بار با حسن قریبی دوست شدم و از همون اول انگار اصلاً هیچ وقتی نبوده که ما با هم دوست نبودیم. یک مرد بزرگ، منیع‌الطبع، یک‌رنگ و همدل که از همون اول بسم‌الله رسم زندگی کردن رو توی این زمونهٔ لعنتی بهم یاد داد. عجیب زندگی من اون شبیه هم از آب دراومده. شعر گفتن‌های من توی یک دوره‌ای با راهنمایی‌های حسن فرق کرد. انگار توی شعر بزرگ شدم و وقتی احساس کردم توی شعر گفتن بزرگ شدم، دیگه شعر نگفتم! سپاس‌دار برادری‌هاشم. خدا حفظش کنه.

٧. آزاده:: همسر جان عزیزم. در ذکر تأثیرات این آفریدهٔ خوب خدا بر من همین بس که بگم اولین عاشقانه‌ای که سرودم و به دلم چسبید، شعری بود که برای آزاده گفتم::

پرنده، ساحل و دریا، نه، آسمان شده‌ای
شبیه لحظهٔ پرواز از آشیان شده‌ای

سرود تازهٔ هر چار فصل من هستی
که با شکوفه‌ترین واژه‌ها بیان شده‌ای

بزرگ، مثل همین لحظه‌ها که می‌گذرند
عجیب، مثل اساطیر باستان شده‌ای

چقدر رنگ نگاه عجیب تو زیباست
شبیه آبی یکدست آسمان شده‌ای

و صادقانه‌ترین اعتراف من این است
هوا، نفس، همهٔ من، زمین، زمان شده‌ای

چقدر حس قشنگی‌ست اینکه می‌بینم
برای روز و شبم مثل آب و نان شده‌ای

از وقتی با هم شروع کردیم همیشه به این فکر می‌کنم که انگار من دو راه توی زندگیم بیشتر نداشتم: ١. زندگی با آزاده؛ ٢. زندگی با خودم! از خدا به‌شدت تشکر می‌کنم!

٨. ٩. ١٠:: آقا مگه قراره روی یه آدمـ(ک) که عشقش ادبیاته و شعر و شاعری چند نفر تأثیر بذارن؟ دیگه نداریم از این جنس آدم‌ها که تو مایه‌های حال و هوای ما باشن داداش! اگه یافتم خبرتون می‌کنم.

ضمناً، بنده هیچ کس رو به هیچ جایی دعوت نمی‌کنم. هر کس دلش خواست بدون دعوت‌نامه بره برای خودش هرچی دلش خوات بنویسه. روز و روزگار همگی خوش!

 

 

پيوند به نوشته